خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا میسوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
معشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه که قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامهها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامهها را براي چه کسي نوشتهاي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من که کنار تو نشستهام و آمادهام تو ميتواني از کنار من لذت ببري. اين کار تو در اين لحظه فقط تباه کردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، ميدانم من الآن در کنار تو نشستهام اما نميدانم چرا آن لذتي که از ياد تو در دوري و جدايي احساس ميکردم اکنون که در کنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق ميگويد: علتش اين است که تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مينشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مکن بلکه به عشق و معشوق خود نگاه کن. در ضعف و قدرت خود نگاه مکن، به همت والاي خود نگاه کن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش
يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفيتمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بسترافتاد. شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرامشود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد وخطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتشبه مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيزهست!؟ دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين راتجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشانبدهم. مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکتافتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن راويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرامترين انسان روي زمين بود. وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمارشيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچهاست. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد. شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذاتهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميلهايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي ازدست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش ميداند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکلممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آبادکند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاياطراف مي فروشد. مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسانروي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد! در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه درکلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عينرضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ورسازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويتکني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد .
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزاندعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره هاکلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آننگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید کهکلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاقممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اشزد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟'' صبحروز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمدهبود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که مناینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتیکه اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان راببازیم.......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی ماناست. پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن استدودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کنو از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد اگر خانه ای بزرگداشتم بی گمان خوشبخت بودم خداوند به او داد اگر پول فراوان داشتم یقیناخوشبخت ترین مردم بودم خداوند به او داد اگر ..... اگر ....... واگر اینکهمه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز همخوشبختی را نیافتم خداوند گفت باز هم بخواه گفت چه بخواهم هر آنچه را که هستدارم گفت بخواه که دوست بداری بخواه که دیگران را کمک کنی بخواه که هر چهرا داری با مردم قسمت کنی و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دیدلبخندی را که بر لبها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت میبخشد رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخنددیگران