تبليغاتX
قصر يخي


قصر يخي





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

داستان زيبا

فرمان

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند. لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد . پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر چیز بهر کاری ساخته اند . گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی ؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است

پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم . از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد

پیرمرد:علی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم ، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود.آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است

مادر من فقط يك چشم داشت .‌من از‌اون‌متنفر‌بودم‌ اون هميشه‌مايه‌خجالت من‌بوداون براي امرار‌معاش‌خانواده براي معلم ها‌و‌ بچه مدرسه اي‌ها غذامي پخت يك‌روز‌اومده‌بود‌دم در‌مدرسه‌كه به من سلام كنه‌و‌منو‌با‌خود‌به‌خونه ببره خيلي‌خجالت‌كشيدم‌آخه اون چطور‌تونست اين كار‌رو بامن بكنه ؟به‌روي‌خودم نياوردم ، فقط‌با‌تنفر‌بهش‌يه‌نگاه‌كردم وفورا ازاونجا دور شدم روز بعد‌يكي‌از‌همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش‌زمين دهن وا ميكرد و منو... كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد حتي يك لحظه هم راجع به حرفي‌كه‌زدم فكر‌نكردم  چون‌خيلي‌‌عصباني‌بودم‌احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي  از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم  تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي  اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه  ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم ‌وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو          ( مادرت)

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه هجدهم فروردین 1388 در ساعت: 13:56
      |+|

داستانهاي جن

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»

يک مورچه بالدار درهوا پرواز ميکرد صداي مورچه را شنيد و به او گفت:نبادا بروي ها کندو خيلي خطر دارد!

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»

بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»

مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»

بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»

مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»

بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»

مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»

بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»

مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»

بالدار رفت ومورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد ميخواهم که مرا به کندو برساندو يک جو پاداش بگيرد.»

مگسي سر رسيدو گفت:بيچاره مورچه،عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»

مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»

مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.

مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»

مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است.

اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»

                      

داستانی عجیب ولی واقعی ( جن )

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .
دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .
غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.
در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .
در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بودگاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .
زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است .
گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری .
دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.
زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود .
در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه هجدهم فروردین 1388 در ساعت: 13:43
      |+|

نازهاي عاشقي

الهه عشق

تمام خواهشم از درد تنهایی است باور کن

تمام هستی ام یک قلب رویایی است باور کن

به یادت می نویسم تا دوباره باز گردی

که کوچه بی تو در بن بست تنهایی است باور کن

تمام دفترم بغض حضور واژه ها گردید

و شعر رفتنم مرگی اهورایی است باور کن

در این غربت پرم از های و هوی تلخ تنهایی

سکوتم ، ناله ام ، بغضم تماشایی است باور کن

نمی دانم به یاد روزهای درد خواهی بود

و ایام پر از اندوه ، فردایی است باور کن

ندانستم که تو معنای بودن را نمی دانی

و قلبت پر زرنگ و عشق هر جایی است باور کن

پس از تو انتظارم ، اعتبارم می رسد پایان

و این انجام عشقی پاک و شیدایی است باور کن

                                              می نویسم برای تو ، برای او و برای همه

می نویسم از عشق پس بخوان ای عاشق این احساس مرا


مینویسم تا بدانی عشق به چه معناست

 

عشق سرآغاز چه حادثه ای است


می نویسم تا بخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را


اگر عشق برایت پر درد و تلخ است

 

 مینویسم تا برایت معنایی شیرین و ماندگار داشته باشد

 

از عشق نوشتن احساس میخواهد ، درک میخواهد ، غرور  میخواهد

 

 پس با دلی پر غرور بخوان این متنهای مرا

 

دفتر عشق را باز کن ، با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان متنهای مرا

 

اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه میباشد


عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد


مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی 

 

 می نویسم از لحظه دیدار ، لحظه همیشه بیدار 

مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی

 

 و مینویسم از صدای سخن عشق

 

 می نویسم تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند


اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان 

 

 اگر غمی در دل داری اشکهایت را در چشمانت نگه دار

 

 و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود


اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست

 

و اگر می بینید متنهای من حرف دل همه عاشقان است

 

بدانید که اینها همه و همه یک حقیقتواقعی است

 

خداوند احساسی پاک را به من داد

 

و من نیز تنها به عنوان یک نویسنده برایتان از یک زندگی می نویسم

 

زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!
 
زندگی یک جاده هست ، جاده پر فراز و نشیبی که

روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید

خود را در دنیای دیگر خواهید دید


پس بیاییم زندگی کنیم ، بدون درد ، بدون غصه 

 

 تنها با شادی و لبخند  و بیخیال اشک و غم و غصه

 

بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های
 
این دل شکسته ام در دل همه می نشیند و در دل همگان جا دارد


خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و

 

 اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه غوغایی را در دلهای شما آورده ام 

 

 آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق


این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است 

 

 و در این دنیای بزرگ تنها همین دفتر

عشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش


مینویسم تا زمانی که نفس دارم 

 

 تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه

و از ته دلهایتان متنهای مرا میخوانید

 


نويسنده: عسل مورخ: دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 در ساعت: 10:43
      |+|

داستاهاي زيبا

           

در گردنه های پر پیج و غم زندگیم می ایستم و به جاده های دور می نگرم از اینکه تمامی این راه پر فراز و نشیب را به تنهایی طی کردهام بر خود می بالم .لبخندی از روی غرور بر لبانم می نشیند یاد ان جاده خاکی به خیر!که در خرابه های ان از خاک و بوته خشک شده تلمبار شده بود.به دنبال چراغ امید می گشتم .هر بار وسیله‌ای به دستم آمد تا امدم به ان دل خوش کنم. افتاد و شکست و چراغ امیدم را تار کرد.آنقدر در بیراهه رفتم تا اینکه دستانی نامرعی مرا بسوی جاده امید هدایت کرد.نمی دانم چرا تا ان لحظه چراغی که بالای سرم همیشه روشن بوده را نمی دیدم!اینک به راهم ادامه می‌دهم.می خواهم از وفای این چراغ برای همه بگویم.می خواهم برسم به شهر عشق انجایی که عاشقان ره گم کرده مضطرب و پریشانند.به انها بگوییم به دنبال چه می گردید.کافیست به بالا نظر کنید و دستان او را طلب کنید چرا که تنها او روشنی بخش راه گم گشتگان است،چرا که او از هر عاشقی عاشق تر است.

                       

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد.اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن«راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيدمرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت دوساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمنداز اوپرسيد:آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري راديديد آيا باغي‌كه استاد باغبان‌د‌ه‌سال‌صرف آراستن‌آن كرده است ديديد آيا اسناد و‌مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست‌آهو نگاشته شده ديديد جوان باشرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني‌را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

 

                                   

فقـر

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند آنها يك روز و يك‌شب را در خانه‌ محقر يك روستايي به سر بردند در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد :« نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند .حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست»در پايان حرف هاي پسر زبان مرد بند آمده بود پسر اضافه كرد «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

      


نويسنده: عسل مورخ: چهارشنبه هفتم اسفند 1387 در ساعت: 8:53
      |+|

داستان

                                                

همدیگر را دوست داشته باشیم ! - داستان کو

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ 'خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدندمرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

 

 

عاشقیت پای پنجره یاهو

 آن قصه شنودم كه یكی مرد كهنسال و دولاپشت، به عصا و به كلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پیرانه‌سری، شده اینك یه‌وری، بیامد سوی كافی‌نت و برداشت كلاه و بنشست به پشت یكی دستگاه و بكرد باز مسنجر به مثال یكی تین‌ایجر و پس تق تق و لق لق زده بر دكمه‌ی پی‌سی كه چتد با یه كسی. كه یكی گفت مر او را به زنگوله‌ی لرزانِ پر از سوز كه: !Buzz و چنان برق سه‌فازی بپرید از سر او كه از آن ضربه‌ی لرزانك و جنبانك بدخیم، لعنتی بیش فرستاد به شیطان رجیم و آمد كه به زنگنده‌ی آن بوز كذایی بگوید كه خودت و همه فامیل تو «بوز» بوَد وین چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ كه بیامد از آن سوی خط آن صاحب آواز یكی آی‌دی طناز و بكرد او چتِش آغاز به صد ناز: من بود نامم جمیله، خانه‌ گویندم: «جی جی»، بس كه هستم خوش ادا، نازك خیال jj_joon

jamal_khoshtip2007بنده هم باشم جمال، خانه گویندم به من: هی «جمجمه»! بر این روال

jj_joon: هه هه هه! بخورد موش شما را كه چقد بانمكید، واقعاً كه تكید، از كجا می‌چَتكید

jamal_khoshtip2007از همین جا ناف تهرون می‌چتم/ یكه و تنها و نالون می‌چتم/ مرد تنهای شبم، یاهوگوی/ های و هویم توی یاهو می‌چتم

بعد از آن «جی‌جی» ما گفت: منم لعبتكی تنگ دهان، تنگ كمر، بسته میان، كه پزم بیش بوَد از جنیفر لوپز و روزی دو سه صد خواستگار از سر و كول و در دیوار به ستوه آورده مرا و همه را رد كنم و من ننهم هیچ محل بر همه‌شان كه یكی «جِنتلِه‌من» بوَد لایق من. بعد از آن گفت كه: «پاپی»ام بهر من آورده فراهم، بسی مال و بسی چیزمیز باحال و ملك فراوان به شمال و دو سه ملیارد پول و پَله، تا نگویم به كسی: بله. و سپس شرح لب و سایز كمر داد به تفصیل كه چنینم و چنانم و من آن خوشگل ایرانم و دو سه جین دیپلم كوبلن‌دوزی و منجوق فراوان كه بوَد رشك همه دختر تهران

الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنین، گفت كه هین: كه تو ای لعبتك بانمك و خوش سخنك، پس كی آیی این گونه به دیدار دلك ای جیگرك؟ كه منم آخر تیپی كه «براد پیت» به نزدم چو یكی عنتر زشت است و مادر گیتی چو مرا هیچ نسرشته است. هیكلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده كه بیست، در همه دارِ جهان خوش‌تیپ‌تر از من نیست كه نیست. دارم اینجانب خوش‌تیپ بسی مال فراوان و بسی دكتری و دیپلم و مدرك هم ز فیزیك و ز عمران و هنرها و صنایع تا ساخت موشك. مختصر گویم و بیش از اینت ندهم درد سری كه منم مرد نجیب و یك كلام گل‌پسری

پس از آن ساعت بسیار چتیدند و دل و قلوه به میزان فراوان و بسی شكلك بوس و جگر و قلوه و دل می‌كلیكده به هم و مَلَس و نازنازی و «وای منم»‌بازی و فرخنده و میمون و تیتش ساعتی بود مامانی، چنان كه اوفتد و دانی

الغرض آن دو دل‌افشان و خرامان و غزل‌خوان بگذاشتند قرار چتی، در كجا؟ توی پارك خلوتی، آن‌سوتَرَك بر نیمكتی. رفت آق جمالِ دلداده‌ی ما در سر ساعت كه بدیدش ز در پارك بیامد یكی از دور مثال یك پری و چو نزدیك بیامد زهره‌بَری هم ز ظرافت بری و چیزكی بود به مثال عم قزی كه زده سرخاب فراوان به چه قرمزی. پس كمی هر دو دگر را چو خریدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده

-یا امامزاده قطور! جی جی

وا بلا به دور! جوجو!

كه به ناگه چو یكی سیل بلا، ز زمین و ز هوا، گشت ارشاد بیامد به آنی و بگفتند:

-چه غلط‌ها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ این بوَد جرم و گناه، بی حساب و بی‌نكاح

پس بیامد ز زمین و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و كماندو و یگان ویژه و نینجا، بهر آرامش و امنیت كشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محكمه، به هوار و همهمه. پس یكی قاضی اخموی نچسب، آن دو عاشق نالایق و فاسق بدذات بدید و چهره در هم بكشید:

-چه غلط‌ها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ این بوَد جرم و گناه، بی حساب و بی‌نكاح

پس از آن حكم نموده بهر رفع این مَفسده و شر و گناه، بنمایند نكاح. و سپس هر دو به تیپا براندند از آنجا با دگنك كه روند از پی بخت و پی تخت و پی زندگی مشترك

الغرض یك دو سه ماهی كار آن دو به جدال و به هوار و به كشیدن گیس و سبیل و پرتش بالش و بیل، طی گشته و زندگی به كام یك نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناكار و با جیغ و هوار بسیار شدند راهی محكمه مثل همه:

ایهاالقاضی نازنازی عادل، من از این پیر كچل كه مرا كرده مَچَل بِرَهان جان شما

ایهاالقاضی، ولله كه تو كارسازی، بگُشایم تو گره، من از این مادر فولادزره، برَهان بهر خدا!

چون كه قاضی سخنان هر دو عاشق سابق بشنید، چهره در هم بكشید:

چه غلط‌ها!؟ بروید گم بشوید كه نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، ای الاغ! آری ای عزیزان! این چنین گشت كه آن دو نوباوه‌ی خوشبختِ «وبی» به كام دل خود این گونه رسیدند.

 

                                              

 

نجس ترین چیز دنیا - داستان کوتاه ,

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد
 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکشخلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری

 

 


نويسنده: عسل مورخ: سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 در ساعت: 15:13
      |+|

داستانهاي پند آموز

             

معشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه که قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامه‌ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامه‌ها را براي چه کسي نوشته‌اي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من که کنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو مي‌تواني از کنار من لذت ببري. اين کار تو در اين لحظه فقط تباه کردن عمر و از دست دادن وقت است.

عاشق جواب داد: بله، مي‌دانم من الآن در کنار تو نشسته‌ام اما نمي‌دانم چرا آن لذتي که از ياد تو در دوري و جدايي احساس مي‌کردم اکنون که در کنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق مي‌گويد: علتش اين است که تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مي‌نشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مکن بلکه به عشق و معشوق خود نگاه کن. در ضعف و قدرت خود نگاه مکن، به همت والاي خود نگاه کن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش

         

يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.
شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟
دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!
در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد .

              

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران


نويسنده: عسل مورخ: چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 در ساعت: 13:23
      |+|

درباره پولدار و بي پول

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن:
در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده

اگر مد خفن مدل هچل هفتی بزنن
در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره ..
در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه ...
اگر تند تند غذا بخوره :
در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده
اگر آروم و کم غذا بخوره :
پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!
بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...
اگر با جنس مخالف صحبت کنه :
پولداره : عجب روابط عمومی بالایی ... مرسی فرهنگ .... دختر و پسر براش یکیه .... آی اینطوری حال میکنم ......
بی پوله : این سیرابی رو ببین .. چه ذوقی میکنه طرف بهش پا داده ... بفرما لاس ... ندیده دیگه .. بپا نخوریش

اگر درس بخونه :
پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
بی پوله : خر خونیم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...
اگر درس نخونه :
پولداره : پول داره درس میخواد چیکار .... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست
بی پوله :بد بخت نون نخورده نمیتونه درس بخونه

در مورد خانوما >>> از نوع محجبه و چه بسا چادری
پولداره : آفرین به این تربیت صحیح ... معلومه خالصانه مسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه
بی پوله : اوهوک .... چقد امل ... کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟

درمورد پسرهاي جوون ››› مدل ابرو قشنگ و زير ابرو گوگول
پولداره : بابا مايكل جكسون ... لئوناردو .... گاتوسو ... برم زير ابروهاي شيطونيتو
بي پوله : مرتيكه خجالت نميكشه .... آرايش ميكني ؟! اين روزا ديگه دختر پسرا از هم تشخيص داده نميشوند ... وانگهي چي شده داداشمون

ازدواج :
پولداره : یکی دو تا کمه ..... من جای این بودم اصلا" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برش – بیخیال ازدواج ..... تیر تپرش
بی پوله : آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بود حالا دو تا شد ( ضرب المثلی شد برا خودش !!
پیاده روی :
پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه .
بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره .
تعویض ماشین :
پولداره : بابا تنوع .... آخرین مدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره
بی پوله : دبیا ... تا دیروز دنبال الاغ پدر بزرگش میدوید حالا واسه ما ماشین خریده

تعویض کار :
پول داره : شکمه پره ... چه این بشقاب چه اون بشقاب ....... پول تولید میکنه دیگه چه این کار چه اون کار ... میباره براش
بی پوله : فقط مونده بود این به یه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده
رانندگی :
پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... الاغا رو کجا بستی ؟! گوسفندا رو چه کردی

 


نويسنده: عسل مورخ: یکشنبه بیستم بهمن 1387 در ساعت: 10:8
      |+|

داستان هاي عبرت آميز

                                                                

عشق شیرین من

 در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم بگذارتا صدف درياي دل من باشي كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید که من او را چگونه دوست داشتم ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

 

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. بنابراین از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.

سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود، گرد هم آمدند و هر يك از آنها به رسم قبيلۀ خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفتگو شدند. نخستين مورچه گفت: زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني است که تا به حال از آن گذشته ام. در طور روز به دنبال يافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم.
دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرع سخن گفتند و مي پندارم که ما اکنون در همان سرزمين هستيم. سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون روي بيني مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا و قدرتمنداست. بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که از شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جا هست!دو مورچۀ ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش را بلند کرد و بيني خود را خاراند.

 

 

 

 


نويسنده: عسل مورخ: دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 در ساعت: 14:14
      |+|

متن هاي عاشقانه

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......

خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت سبزی اش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگیت– آرامشت چه چیزی را باید به تو هدیه بدهم؟

سلام گل من ! از احوال پائيزيت چه خبر! نکنه اشک به اون نگاه صدفيت نشسته باشه ! نکنه که يه وقت دور از چشم من يه دل ديگه جرأت کرده باشه قدم به صحن مقدس دلت بذاره ؟! اميدوارم که اينطور نشده باشه چون دل من همون دل پر از عطر بنفشه قديمي تورو مي خواد که توي هر کدوم از گنجه هاش فقط آيينه نگاه من آويزون باشه .

خدا اراده كرده بود كه عشقُ نقاشي كنه مي‌خواست به زخم عاشقا باز هم نمك پاشي كنه براي بوم نقاشيش كرب و بلا رو آفريد با قلم موي قدرتش يه نقش دلربا كشيد اول نقاشي زدش نقشي به رنگ شور و شين اولِ از همه كشيد رو نيزه‌ها سر حسين برا نماد دلبري صورت اكبرُ كشيد نشون اوج بي كسي گلوي اصغرُ كشيد زد قلم مو رو توي خون يه گوش پاره روكشيد تو دست قاتل حسين سر بريده رو كشيد نقشي زدش به بوم خود ز اوج غربت نبي به رنگ تيره غروب رنگ كبود زينبي با چشماي رباب خود معني اشك و گريه رو صفحه آخرم كشيد قد خم رقيه رو خدا تو بوم نقاشي عطر گل ياسُ كشيد براي امضا زدنش صورت عباسُ كشيد

 

 


نويسنده: عسل مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 14:28
      |+|

شعرهاي عاشقانه

                                                                 

تنبل تنبلا بگو
ریش سفید، موی تمیز، ناخن کوتاه ماه و ماه و ماه- نه محمود خالی باف، نه شهردار قالی باف- نه کروبی با صد گاف، -نه لاریجانی علاف ‏-هیچ کس باهاش رقیب نبود-محمد! می خوای کاندید بشی؟نه نمی خوام نه نمی خوام- می خوای باز هم بازی کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام- می خوای ما رو راضی کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام- داداشش می گفت: آخه واسه چی؟خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم-پیش همه عزیزم-نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم

                                           

اگه که بیام به بازی-چماق به این درازی- می خوای باز اصلاحات کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-کشور رو با ثبات کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-تند نری احتیاط کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-اکبر می گفت: آخه واسه چی؟خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم-پیش همه عزیزم-نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم-نه سفره های نفتی، نه حرف پنجاه هفتی-اگه که بیام به بازی- چماق به این درازی

                                                          

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد..... از اشك پرسيدم چرا اومدي؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد. تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم: يه باغ! آره ! ولي جا نشد. پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي!

                                                      

عشق يعني يک سلام بيجواب عشق يعني حسرت . تشنه به آب عشق يعني همچون من شيدا شدن.. .عشق يعني قطره و باران شدن...عشق يعني يک شقايق غرق خون.عشق يعني دردمحنت در درون...عشق يعني سوز ني آه و شبان ..عشق يعني معني رنگين کمان
دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟

 

من از ستاره سوختم! لبا لب از ستاره گان تب شدم، چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چینبرکه های شب شدم.
چه دور بود پیش از این زمین ما، به این کبود غرفه های آسمان. کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو، صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام! به کهکشان، به بی کران، به جاودان.کنون که آمدی تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ درحریر بوسه ات، مرا بخواه در شبان دیر پای، مرا دگر رها مکن،مرا دگر از این ستاره ها جدا مکن.نگاه کن که نور شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود.به روی گاهواره های شعر من، نگاه کن... تو می دمی و آفتاب می شود...!
  


نويسنده: عسل مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 14:19
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

وب سايت تخصصي آموزش ايرانيان

www.pca.ir