خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا میسوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند. لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد . پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر چیز بهر کاری ساخته اند . گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی ؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم . از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد
پیرمرد:علی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم ، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود.آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است
مادر من فقط يك چشم داشت .من ازاونمتنفربودم اون هميشهمايهخجالت منبوداون براي امرارمعاشخانواده براي معلم هاو بچه مدرسه ايها غذامي پخت يكروزاومدهبوددم درمدرسهكه به من سلام كنهومنوباخودبهخونه ببره خيليخجالتكشيدمآخه اون چطورتونست اين كاررو بامن بكنه ؟بهرويخودم نياوردم ، فقطباتنفربهشيهنگاهكردم وفورا ازاونجا دور شدم روز بعديكيازهمكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاشزمين دهن وا ميكرد و منو... كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد حتي يك لحظه هم راجع به حرفيكهزدم فكرنكردمچونخيليعصبانيبودماحساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگياز زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودمتا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضياومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسهولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو( مادرت)
مرد بيکاريبراي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميزکردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتونرو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايدکار رو شروع کنين مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت
يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار درهوا پرواز ميکرد صداي مورچه را شنيد و به او گفت:نبادا بروي ها کندو خيلي خطر دارد!
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت ومورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد ميخواهم که مرا به کندو برساندو يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيدو گفت:بيچاره مورچه،عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.
هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»
مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است.
اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»
داستانی عجیب ولی واقعی ( جن )
زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنهابدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سالزندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند ودرخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 سالهاین زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیمولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلاشده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن هابه سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را دراین شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا بهعقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بودکه خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولیاولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه ویک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربهسفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب کهبیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها رادرچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا باهیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشتکرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردمگربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آنبه من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شدهاستفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتیرا که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه ندادکه این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یکگربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدمتا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویسمشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زدزمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .اوگفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشتبه همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. درقزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهرانو.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی دربیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاقهرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چندروز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیونبود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثلآدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرمراضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرمجداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیراو شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالایسر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب مامیشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند بهمن گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمیترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسیهایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی هاگربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شدآنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدایآن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرفمی رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسیشان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضاییمه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست وگربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه میگذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بوداما تعداد زخمها کمتر بودگاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنهاخراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشهاشطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورمکسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتندباید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارهاآنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبهاهمسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنمکشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدمجن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرممیگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمهبالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن منبه شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیهمان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروستکجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدمدیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرمآمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمامنمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند دررا بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپاعلاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصبداشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در میآورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت وتعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها کهقرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنهاخواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اماگفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشتوبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگرکم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم امانمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهایبلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانهوارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونزپوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرتاین زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام میداد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من درمنزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اماوارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکههمسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولشکرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش رامی دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و دراتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شدگربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها رانداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود میفهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش میشدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمیفهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سهچنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگرمرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زنجوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ منآمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرارگذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دودختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزددعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را میبرند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری کهجای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کندهبودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اماآنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار بهمنزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها باعصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم بههمراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساسدلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم
در گردنه های پر پیجو غم زندگیم می ایستم و به جاده های دور می نگرم از اینکه تمامی این راه پر فراز ونشیب را به تنهایی طی کردهام بر خود می بالم .لبخندی از روی غرور بر لبانم می نشیندیاد ان جاده خاکی به خیر!که در خرابه های ان از خاک و بوته خشک شده تلمبار شدهبود.به دنبال چراغ امید می گشتم .هر بار وسیلهای به دستم آمد تا امدم به ان دل خوشکنم. افتاد و شکست و چراغ امیدم را تار کرد.آنقدر در بیراهه رفتم تا اینکه دستانینامرعی مرا بسوی جاده امید هدایت کرد.نمی دانم چرا تا ان لحظه چراغی که بالای سرمهمیشه روشن بوده را نمی دیدم!اینک به راهم ادامه میدهم.می خواهم از وفای این چراغبرای همه بگویم.می خواهم برسم به شهر عشق انجایی که عاشقان ره گم کرده مضطرب وپریشانند.به انها بگوییم به دنبال چه می گردید.کافیست به بالا نظر کنید و دستان اورا طلب کنید چرا که تنها او روشنی بخش راه گم گشتگان است،چرا که او از هر عاشقیعاشق تر است.
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن رابالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدراست؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اماسوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقىخواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقىنمیافتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ یکى ازشاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمامآن را نگه دارم چه؟شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتانبیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلجمیشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردانخندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کردهاست؟ شاگردان جواب دادند: نهپس چه چیز باعث درد و فشارروى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان رازمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هممثل همین است.اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد.اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهشاندارید،فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارىنخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هرروز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرارنمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بوداز عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!
راز خوشبختي
تاجري پسرش را براي آموختن«راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيدمرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت دوساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمنداز اوپرسيد:آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري راديديد آيا باغيكه استاد باغباندهسالصرف آراستنآن كرده است ديديد آيا اسناد ومدارك ارزشمند مرا كه روي پوستآهو نگاشته شده ديديد جوان باشرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغنيرا كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.
خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نميتواند به كسي اعتماد كند مگر اينكه خانهاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»
مرد جوان اينبار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود مينگريست. او باغها را ديد و كوهستانهاي اطراف را، ظرافت گلها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»
فقـر
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند آنها يك روز و يكشب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد :« نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند .حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست»در پايان حرف هاي پسر زبان مرد بند آمده بود پسر اضافه كرد «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ 'خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدندمرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنندهنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
عاشقیت پای پنجره یاهو
آن قصه شنودم كه یكی مرد كهنسال و دولاپشت، به عصا و به كلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پیرانهسری، شده اینك یهوری، بیامد سوی كافینت و برداشت كلاه و بنشست به پشت یكی دستگاه و بكرد باز مسنجر به مثال یكی تینایجر و پس تق تق و لق لق زده بر دكمهی پیسی كه چتد با یه كسی. كه یكی گفت مر او را به زنگولهی لرزانِ پر از سوز كه: !Buzz و چنان برق سهفازی بپرید از سر او كه از آن ضربهی لرزانك و جنبانك بدخیم، لعنتی بیش فرستاد به شیطان رجیم و آمد كه به زنگندهی آن بوز كذایی بگوید كه خودت و همه فامیل تو «بوز» بوَد وین چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ كه بیامد از آن سوی خط آن صاحب آواز یكی آیدی طناز و بكرد او چتِش آغاز به صد ناز: من بود نامم جمیله، خانه گویندم: «جی جی»، بس كه هستم خوش ادا، نازك خیال jj_joon
jamal_khoshtip2007بنده هم باشم جمال، خانه گویندم به من: هی «جمجمه»! بر این روال
jj_joon: هه هه هه! بخورد موش شما را كه چقد بانمكید، واقعاً كه تكید، از كجا میچَتكید
jamal_khoshtip2007از همین جا ناف تهرون میچتم/ یكه و تنها و نالون میچتم/ مرد تنهای شبم، یاهوگوی/ های و هویم توی یاهو میچتم
بعد از آن «جیجی» ما گفت: منم لعبتكی تنگ دهان، تنگ كمر، بسته میان، كه پزم بیش بوَد از جنیفر لوپز و روزی دو سه صد خواستگار از سر و كول و در دیوار به ستوه آورده مرا و همه را رد كنم و من ننهم هیچ محل بر همهشان كه یكی «جِنتلِهمن» بوَد لایق من. بعد از آن گفت كه: «پاپی»ام بهر من آورده فراهم، بسی مال و بسی چیزمیز باحال و ملك فراوان به شمال و دو سه ملیارد پول و پَله، تا نگویم به كسی: بله. و سپس شرح لب و سایز كمر داد به تفصیل كه چنینم و چنانم و من آن خوشگل ایرانم و دو سه جین دیپلم كوبلندوزی و منجوق فراوان كه بوَد رشك همه دختر تهران
الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنین، گفت كه هین: كه تو ای لعبتك بانمك و خوش سخنك، پس كی آیی این گونه به دیدار دلك ای جیگرك؟ كه منم آخر تیپی كه «براد پیت» به نزدم چو یكی عنتر زشت است و مادر گیتی چو مرا هیچ نسرشته است. هیكلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده كه بیست، در همه دارِ جهان خوشتیپتر از من نیست كه نیست. دارم اینجانب خوشتیپ بسی مال فراوان و بسی دكتری و دیپلم و مدرك هم ز فیزیك و ز عمران و هنرها و صنایع تا ساخت موشك. مختصر گویم و بیش از اینت ندهم درد سری كه منم مرد نجیب و یك كلام گلپسری
پس از آن ساعت بسیار چتیدند و دل و قلوه به میزان فراوان و بسی شكلك بوس و جگر و قلوه و دل میكلیكده به هم و مَلَس و نازنازی و «وای منم»بازی و فرخنده و میمون و تیتش ساعتی بود مامانی، چنان كه اوفتد و دانی
الغرض آن دو دلافشان و خرامان و غزلخوان بگذاشتند قرار چتی، در كجا؟ توی پارك خلوتی، آنسوتَرَك بر نیمكتی. رفت آق جمالِ دلدادهی ما در سر ساعت كه بدیدش ز در پارك بیامد یكی از دور مثال یك پری و چو نزدیك بیامد زهرهبَری هم ز ظرافت بری و چیزكی بود به مثال عم قزی كه زده سرخاب فراوان به چه قرمزی. پس كمی هر دو دگر را چو خریدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده
-یا امامزاده قطور! جی جی
وا بلا به دور! جوجو!
كه به ناگه چو یكی سیل بلا، ز زمین و ز هوا، گشت ارشاد بیامد به آنی و بگفتند:
-چه غلطها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ این بوَد جرم و گناه، بی حساب و بینكاح
پس بیامد ز زمین و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و كماندو و یگان ویژه و نینجا، بهر آرامش و امنیت كشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محكمه، به هوار و همهمه. پس یكی قاضی اخموی نچسب، آن دو عاشق نالایق و فاسق بدذات بدید و چهره در هم بكشید:
-چه غلطها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ این بوَد جرم و گناه، بی حساب و بینكاح
پس از آن حكم نموده بهر رفع این مَفسده و شر و گناه، بنمایند نكاح. و سپس هر دو به تیپا براندند از آنجا با دگنك كه روند از پی بخت و پی تخت و پی زندگی مشترك
الغرض یك دو سه ماهی كار آن دو به جدال و به هوار و به كشیدن گیس و سبیل و پرتش بالش و بیل، طی گشته و زندگی به كام یك نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناكار و با جیغ و هوار بسیار شدند راهی محكمه مثل همه:
ایهاالقاضی نازنازی عادل، من از این پیر كچل كه مرا كرده مَچَل بِرَهان جان شما
ایهاالقاضی، ولله كه تو كارسازی، بگُشایم تو گره، من از این مادر فولادزره، برَهان بهر خدا!
چون كه قاضی سخنان هر دو عاشق سابق بشنید، چهره در هم بكشید:
چه غلطها!؟ بروید گم بشوید كه نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، ای الاغ! آری ای عزیزان! این چنین گشت كه آن دو نوباوهی خوشبختِ «وبی» به كام دل خود این گونه رسیدند.
نجس ترین چیز دنیا - داستان کوتاه ,
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکشخلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری
معشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه که قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامهها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامهها را براي چه کسي نوشتهاي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من که کنار تو نشستهام و آمادهام تو ميتواني از کنار من لذت ببري. اين کار تو در اين لحظه فقط تباه کردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، ميدانم من الآن در کنار تو نشستهام اما نميدانم چرا آن لذتي که از ياد تو در دوري و جدايي احساس ميکردم اکنون که در کنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق ميگويد: علتش اين است که تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مينشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مکن بلکه به عشق و معشوق خود نگاه کن. در ضعف و قدرت خود نگاه مکن، به همت والاي خود نگاه کن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش
يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفيتمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بسترافتاد. شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرامشود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد وخطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتشبه مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيزهست!؟ دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين راتجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشانبدهم. مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکتافتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن راويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرامترين انسان روي زمين بود. وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمارشيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچهاست. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد. شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذاتهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميلهايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي ازدست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش ميداند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکلممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آبادکند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاياطراف مي فروشد. مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسانروي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد! در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه درکلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عينرضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ورسازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويتکني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد .
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزاندعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره هاکلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آننگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید کهکلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاقممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اشزد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟'' صبحروز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمدهبود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که مناینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتیکه اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان راببازیم.......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی ماناست. پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن استدودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کنو از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد اگر خانه ای بزرگداشتم بی گمان خوشبخت بودم خداوند به او داد اگر پول فراوان داشتم یقیناخوشبخت ترین مردم بودم خداوند به او داد اگر ..... اگر ....... واگر اینکهمه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز همخوشبختی را نیافتم خداوند گفت باز هم بخواه گفت چه بخواهم هر آنچه را که هستدارم گفت بخواه که دوست بداری بخواه که دیگران را کمک کنی بخواه که هر چهرا داری با مردم قسمت کنی و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دیدلبخندی را که بر لبها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت میبخشد رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخنددیگران
اگر لباس تنگ و چروک و بیریختبپوشن: در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقهدادن شایدم دست دوم خریده
اگر مد خفن مدل هچل هفتیبزنن در مورد پولداره : اوه ببین چهتیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپیکه زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره .. در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم کهسوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه ... اگر تند تندغذا بخوره : در مورد پولداره : ببین چقدرگرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره بی پوله : اوووووو انگار از قحطیفرار کرده اگر آروم و کمغذا بخوره : پولداره : احتمالا" این غذا تورژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!! بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیدهبلد نیست بخوره ... اگر با جنس مخالف صحبت کنه : پولداره : عجب روابط عمومی بالایی ... مرسی فرهنگ.... دختر و پسر براش یکیه .... آی اینطوری حال میکنم ...... بی پوله : این سیرابی رو ببین .. چه ذوقی میکنه طرفبهش پا داده ... بفرما لاس ... ندیده دیگه .. بپا نخوریش
اگر درس بخونه : پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست بیپوله : خر خونیم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ... اگر درس نخونه : پولداره : پول داره درس میخوادچیکار .... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست بیپوله :بد بخت نون نخورده نمیتونه درس بخونه
در موردخانوما >>> از نوع محجبهو چه بسا چادری پولداره : آفرین به این تربیت صحیح ... معلومه خالصانهمسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه بی پوله : اوهوک .... چقد امل ... کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟
درمورد پسرهاي جوون ››› مدل ابرو قشنگ و زير ابرو گوگول پولداره : بابا مايكل جكسون ... لئوناردو .... گاتوسو ... برم زير ابروهاي شيطونيتو بي پوله : مرتيكه خجالت نميكشه .... آرايش ميكني ؟! اينروزا ديگهدختر پسرا از هم تشخيص داده نميشوند ... وانگهي چي شده داداشمون
ازدواج : پولداره : یکی دو تا کمه ..... من جای این بودم اصلا" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برش – بیخیال ازدواج ..... تیر تپرش بی پوله : آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بودحالا دو تا شد ( ضرب المثلی شد برا خودش !! پیاده روی : پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش ومخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه . بی پوله : کفشاشم مالی نیست کهحالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره . تعویض ماشین : پولداره : بابا تنوع .... آخرینمدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره بی پوله : دبیا ... تا دیروز دنبال الاغ پدر بزرگش میدویدحالا واسه ما ماشین خریده
تعویض کار : پولداره : شکمه پره ... چه این بشقاب چه اون بشقاب ....... پول تولید میکنه دیگه چهاین کار چه اون کار ... میباره براش بیپوله : فقط مونده بود این به یه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده رانندگی : پولداره : فکر کنم عادت به رانندگینداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره بیپوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... الاغا رو کجا بستی ؟! گوسفندا رو چه کردی
در كوير خلوت دلم بالباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود رابا آن سيراب نمايم در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو نگاهت برايم همچون رودخانه ايياست كه هرگز درآن ركودي نيست مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه باخود همراه سازي بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم بگذار تا به وسعت قلب پرمهرتدست يابم زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان تا با شنيدن آنسرشار از شادي شوم دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزتانتها يابد بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم تو درپاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانتشكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند ای رویایدیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم بگذار باران عشقت بر من ببارد تامن در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان بهرقص عاشقي در بيايند تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابدبگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم بگذارتاصدف درياي دل من باشي كه مرواريد درونش برايم درخششعشق زيباي تورا داشته باشد مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم ای ستارگان آسمان همه بدانیدو راز مرا همیشه با خود همراه سازید که من او را چگونه دوست داشتم ای آفتاب عالمتاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم اما هیچگاه ابر غرور و تکبر اونگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيدپس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش
پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. بنابراین از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود، گرد همآمدند و هر يك از آنها به رسم قبيلۀ خوداداي احترامکرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفتگو شدند. نخستين مورچه گفت: زمينناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني استکه تا به حال از آن گذشته ام. در طورروز به دنباليافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم. دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرعسخن گفتند و مي پندارم که مااکنون در همان سرزمينهستيم. سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون رويبيني مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا وقدرتمنداست. بدنش آنقدر بزرگ است کهنمي توانيم آن راببينيم و سايه اش آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم وصدايشآنقدر بلند است که از شنيدن آن عاجزيم. اين همانمورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جاهست!دو مورچۀ ديگر به خاطراين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش را بلند کرد و بيني خود راخاراند.
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......
خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت سبزی اش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگیت– آرامشت چه چیزی را باید به تو هدیه بدهم؟
سلام گل من ! از احوال پائيزيت چه خبر! نکنه اشک به اون نگاه صدفيت نشسته باشه ! نکنه که يه وقت دور از چشم من يه دل ديگه جرأت کرده باشه قدم به صحن مقدس دلت بذاره ؟! اميدوارم که اينطور نشده باشه چون دل من همون دل پر از عطر بنفشه قديمي تورو مي خواد که توي هر کدوم از گنجه هاش فقط آيينه نگاه من آويزون باشه .
خدا اراده كرده بود كه عشقُ نقاشي كنه ميخواست به زخم عاشقا باز هم نمك پاشي كنه براي بوم نقاشيش كرب و بلا رو آفريد با قلم موي قدرتش يه نقش دلربا كشيد اول نقاشي زدش نقشي به رنگ شور و شين اولِ از همه كشيد رو نيزهها سر حسين برا نماد دلبري صورت اكبرُ كشيد نشون اوج بي كسي گلوي اصغرُ كشيد زد قلم مو رو توي خون يه گوش پاره روكشيد تو دست قاتل حسين سر بريده رو كشيد نقشي زدش به بوم خود ز اوج غربت نبي به رنگ تيره غروب رنگ كبود زينبي با چشماي رباب خود معني اشك و گريه رو صفحه آخرم كشيد قد خم رقيه رو خدا تو بوم نقاشي عطر گل ياسُ كشيد براي امضا زدنش صورت عباسُ كشيد
تنبل تنبلا بگو ریش سفید، موی تمیز، ناخن کوتاه ماه و ماه و ماه- نه محمود خالی باف، نه شهردار قالی باف- نه کروبی با صد گاف، -نه لاریجانی علاف -هیچ کس باهاش رقیب نبود-محمد! می خوای کاندید بشی؟نه نمی خوام نه نمی خوام- می خوای باز هم بازی کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام- می خوای ما رو راضی کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام- داداشش می گفت: آخه واسه چی؟خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم-پیش همه عزیزم-نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم
اگه که بیام به بازی-چماق به این درازی- می خوای باز اصلاحات کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-کشور رو با ثبات کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-تند نری احتیاط کنی؟نه نمی خوام، نه نمی خوام-اکبر می گفت: آخه واسه چی؟خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم-پیش همه عزیزم-نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم-نه سفره های نفتی، نه حرف پنجاه هفتی-اگه که بیام به بازی- چماق به این درازی
ديشب توفكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد..... از اشك پرسيدم چرا اومدي؟ گفتآخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيستخواستم عشق رو تو دستامبگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، وليجا نشد. تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ،ولي جا نشد . با خودم گفتم: يه باغ! آره ! ولي جا نشد. پس گذاشتمش توي قلبم ،حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا همبزرگتر باشه يعني چي!
عشق يعني يک سلام بيجواب عشق يعني حسرت . تشنه به آب عشق يعني همچون من شيدا شدن.. .عشق يعنيقطره و باران شدن...عشق يعني يک شقايق غرق خون.عشق يعني دردمحنت در درون...عشقيعني سوز ني آه و شبان ..عشق يعني معني رنگين کمان دختري ميرفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسرگفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتراست و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورتديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : توراست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟
من از ستاره سوختم! لبا لب از ستاره گان تب شدم، چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چینبرکه های شب شدم. چه دور بود پیش از این زمین ما، به این کبود غرفه های آسمان. کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو، صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام! به کهکشان، به بی کران، به جاودان.کنون که آمدی تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ درحریر بوسه ات، مرا بخواه در شبان دیر پای، مرا دگر رها مکن،مرا دگر از این ستاره ها جدا مکن.نگاه کن که نور شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود.به روی گاهواره های شعر من، نگاه کن... تو می دمی و آفتاب می شود...!